تبليغاتX
اما مقصد مسافر مقصد اتوبوس نبود

اما مقصد مسافر مقصد اتوبوس نبود

1

تندیسی از تو می سازم

با ابرها

 

2

ستاره یِ مرده

با نورِ هزار هزار سالِ قبلِ خود

هزار هزار سالِ بعدِ ما را روشن می کند

 

3

تنها

سر بر سنگ ها می نهم

و سکوت می کنم

در سکوتِ سنگینِ تو

 

4

حالا

کیست که گل هایِ پژمرده را

از زمین بر دارد؟

 

5

کودکی کنارِ خیابان

می گرید

شاید برای تو

 

6

از این سرزمینِ دور

به تو سلام می کنم

سلامم را به خدا برسان

 

7

شکایتی نیست

مرگت را پاس می دارم

هم چنان که زندگیِ تو

پاسدارِ مرگ بود

 

8

مرگِ تو

آغازِ تو ست

و پایانِ جهان

 

9

اکنون تو را در چه بجویم؟

در خاک؟

در باد؟

در خورشید؟

 

10

تئو!

تئو!

تئو!

از فراسویِ دریا صدایت می زنند

 

11

شاید تنها

به خوابی عمیق رفته باشی

و هزار سالِ دیگر

به شکلِ سروی

از عمقِ خاک برخیزی

 

12

چشم هایِ تو اینک

نیستی را می بینند

نیستی

که نهایتِ هستی ست

 

13

روحِ تو

آبِ روان بود

بی زندگی

بی مرگ

 

14

رویِ پل قدم می زنم

و به جهان نگاه می کنم

جهانِ بی آنجلوپولوس


25 January 2012

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:59  توسط محمد رضا ضیغمی  | 

دشت برف پوش است، و ماه سپید،

حومه یِ شهر با کفنی پوشیده شده است.

 

درختانِ قان سپید به تن کرده، می گریند، چنان که می بینم.

که مرده است؟ از خود می پرسم. واقعاً آیا من؟


ترجمه یِ محمّد رضا ضیغمی


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:26  توسط محمد رضا ضیغمی  | 

 

جهان را دوست دارم:

یادگار تو ست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:43  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


نگاهم کن زایر!

زمانِ درازی نگاهم کن

تا برای تو جالب شوم.


(یدالله رویای)


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 22:3  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


اگر

مرگ داد است

بیداد چیست؟


پ.ن: ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟!


(حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی)


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 16:21  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


شعر خواب نیست ــ

چشمانش را

به روی ما بسته ست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:36  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


شعر شاید

همان نخ نامرئی ست

که با آن

دست ها و پاهای عروسکیم را

تکان می دهی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:17  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


چه دیر می گذرد

زمان


و وقتی که گذشت

چه زود گذشته است!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:15  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


1

خونِ تو و خونِ من

از نقشِ یک گلِ قالی ست:

نقشی از باد

در یاد ...

2

امیدِ سبزیِ جهان را

به پاییز بردی!

و دستِ سبزت

امروز

شاید برگِ چناری باشد

زیرِ باران

3

نمی دانم از کجا

به ناکجا رفتی ...

آخر تو باد بودی

و همه یِ خاک را

وسعتِ جایِ پایِ باد نیست!

4

با لبِ دریا باید سرود

شعری را

که تو یک بار

در گوشِ ماهیانِ مرده سرودی

5

ای کاش

برایِ لحظه ای

چشمت را داشتم

و می دانستم

از پشتِ آن نگاهِ مجرّد

برگ ها چگونه می ریزند

6

تنت آن شیشه یِ شکسته بود

و دلت شهرِ پریانِ گمشده ...

در دلت

راه هایِ ناتمام

به هم رسیده بودند

7

هنگامِ آتش

کتابِ تو را

ـ که توراتِ آفرینش بود ـ

در خاکِ کشتگانِ تازه نهادم

گمان داشتم نهالی خواهد شد ...

بی حاصلیِ زمین را

یادم نبود!

8

سکوتت

آیینه بود

آه!

آن حقیقت را که شکست؟

من هنوز در خیابان

خرده هایِ آینه را جمع می کنم

که سال ها ست

در انتظارِ چهره ای زیبا

زلال مانده اند

9

تو از جهان نرفتی ـ

جهان از پیشِ تو رفت!

چرا که

هر چه داشت

از چشمت افتاده بود

10

از قابِ عکست

به فصل ها نگاه می کنم:

یادِ تو بویِ گلی ست

که از یادِ جهان رفته است


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 16:44  توسط محمد رضا ضیغمی  | 


زهرا!
تو را باور نمی توانم کرد ...
اما چه باک؟
بهشت
اگر هم خیال باشد
زیباترین جای دنیا ست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 18:40  توسط محمد رضا ضیغمی  |